
سلام یعد از دو سال تقربیا بر گشتم
اگر نفسی بود در خدمت همه دوستان هستم
|
سلام یعد از دو سال تقربیا بر گشتم اگر نفسی بود در خدمت همه دوستان هستم |+|
نوشته شده توسط M.Z.N.M.f در جمعه نوزدهم تیر 1388 و ساعت 15:26 سلام همیشه ارزوی یزرگ کنید می دونید چرا؟ وقتی خداوند ارزویی در دلت انداخت بدون که توانایی رسیدن به اونو در تودیده است پس همیشه ارزوی بزرگ کنید به امید رسیدن به ارزوی های بزرگ محسن
|+|
نوشته شده توسط M.Z.N.M.f در پنجشنبه دهم آبان 1386 و ساعت 21:12
دوست دارم تموم دنيا يه شبه از هم بپاشه اگه اون قلب زلالت از دسم رنجيده باشه به خودت نگاه نکن که مث قرص ناز ماهي تو ببخش از اين ديوونه اگه سر زد اشتباهي منتت رو داره اين دل هميشه تا ته هستي نگو که پنجره ها رو روي اين پرنده بستي مي دونم از مهربوني واسه من تو کم نذاشتي حالا که اينارو گفتم عزيزم قهري يا آشتي ؟ چه قبول کني و چه بگي که نمي پذيرم انقدر ديوونتم من که بازم واست مي ميرم فریبا |+|
نوشته شده توسط M.Z.N.M.f در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386 و ساعت 16:10
|+|
نوشته شده توسط M.Z.N.M.f در دوشنبه سیزدهم فروردین 1386 و ساعت 15:10
اینم یه عکس سکس هدیه من برای شما
|+|
نوشته شده توسط M.Z.N.M.f در دوشنبه هفتم اسفند 1385 و ساعت 11:55 چقدر خوشکله دوست داشتی مال تو باشن |+|
نوشته شده توسط M.Z.N.M.f در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385 و ساعت 21:4 کاش چون پائیز بودم کاش چون پائیز خاموش وملال انگیز بودم افتاب دیدگانم سرد می شد برگهایم یکایک زرد می شد اسمان سینه ام پر درد می شد ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ می زد اشکهایم چو باران دامنم را رنگ می زد وه چه زیبا بود گر پائیز بودم وحشی وبدشو رو رنگ امیز بودم کاش چون پائیز بودم M |+|
نوشته شده توسط M.Z.N.M.f در دوشنبه یکم آبان 1385 و ساعت 12:52
این علی ور جک داداش منه از اون دختر بازایه تیره شما محلش نزارید این اداها را در می یاره که مخ بزنه
|+|
نوشته شده توسط M.Z.N.M.f در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385 و ساعت 20:38
می خواهم برخیزم وبر دلتنگی خویش پنجره ای باز کنم و روشنایی افتاب را بر افق نا پدید خا طراتم وصل کنم ایا دوباره شا پرکهای سر خوش پراز تکرار پرواز می شوند ایا درختان مرا در حلول سا یه های رسیده خویش به سر سبزی پاک عشق می برند تا ان وقت من لبریز از خودم بشوم وفقط به او بیندیشم وفارغ از هیا هوی زندگی در وسعت نگاهش گم بشوم می خواهم انقدر در پناه نا امیدی پیش روم ان قدر به تکیده های اندوه بریزم وان قدر به غم تکیه کنم تا بلکه لحظه ای بر مهربانی دستانش حیران بمانم و سر بر شانه اش بنهم و در غم بی کسی خویش زار بگریم M |+|
نوشته شده توسط M.Z.N.M.f در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385 و ساعت 15:13 « هرچی آرزوی خوبه مال تو سرویس طلا و سکه مال تو پارتی و جشن تولد مال تو دست و پا و چشم و گوشم مال تو افتخار و باکلاسی مال تو این شبای پرتقالی مال تو تخت و مبل راحتی برای تو همه ی کارای دنیا مال من |+|
نوشته شده توسط M.Z.N.M.f در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385 و ساعت 13:48
از عدم امدم ودیده گشودم بوجود
گر همین است و همین بود جهان کاش نبود هیکلی ساختن از خاک وخرابش کردن دیر یا زود ندانیم از این کار چه سود کیستم؟چیستم؟اینجا به چه کار امده ام از وجودم چه ثمر بود که کشتم موجود بکجا می روم اکنون زکه باید پرسید هیچ کس پاسخ این نکته به عالم نشود
M |+|
نوشته شده توسط M.Z.N.M.f در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385 و ساعت 2:15 دراین غربت دراین تنهایی وخلوت درون این غبار بی وفائی ها واز پشت حجاب دوستت دارم به یادت اشک می ریزم واز خواب گران خویش بر می خیزم تو را می جویم ای نام اور جانم که شاید در کنارت مرهمی یابم به یادت زندگی را دوست دارم وتنها عشق بودن را واز هم دل بریدن را ودر غربت غریبی بر گزیدن را ولیکن خوب می دانم دراین پهنای دشت بی وفائی ها پس از این حایل سخت جدائی ها تو را دارم به یادت دوست می دارم تمام زندگی را انچه خوبان همه دارند تو یک جا داری می کنم هر شب دعائی کز دلم بیرون رود مهرت ولی اهسته می گویم خدا یا بی اثر باشد
M |+|
نوشته شده توسط M.Z.N.M.f در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385 و ساعت 0:36 در کنار ساحل بی کران نشسته بودم که نا گهان بادی وزید وگفت: بنویس گفتم چه بنویسم؟گفت بنویس دوستت دارم گفتم:قلم ندارم گفت:با استخونهایت گفتم:جوهر ندارم گفت:با خون رگهایت گفتم:ورق ندارم گفت:با صفحه فلبت واینک با خون رگهایم استخونهایم صفحه قلبم می نویسم دوستت دارم (زهرا)
|+|
نوشته شده توسط M.Z.N.M.f در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385 و ساعت 13:41 از همه دل بریده ام نشسته ام به پای تو غریب این جهان بُود هر که شد اشنای تو امیر مهربان تو ئی اسیر نا توان منم بکن هر انچه می کنی .راحت من رضای تو *** تنها توی. تنها توی تنها توی.در خلوت تنهائیم تنها تو می خوای مرا با این همه رسوائیم *** برشیشهء پنجره ای نوشتم مقصد خویش را وشیشه با انکه احساس نداشت برایم گریست *** گفتمش نقاشی را نقشی بکش از زندگی با قلم حبابی بر لب دریا کشید *** خدا یا انکه در تنهاترین تنهائیم تنهایم گذاشت در تنها ترین تنهائیش تنهای تنهایش نزار *** به اوگفتم مرا دوست داری؟ گفت:بله گفتم مثلا چقدر؟ گفت:به اندازه ستاره های اسمون به اسما نگاه کردم و دیدم اسمان ابریست *** نمی دانم چرا می گویند:شیشه ها احساسی ندارند اما وقتی در زمستان روی پنجره های غبار گرفته اتا قم نو شتم ((دوستت دارم)) ارام گریست *** به گل گفتم محبت چیست؟گفت از من خوشبو تر به اتش گفتم محبت چیست؟گفت از من سو زانتر به عشق گفتم محبت چیست؟گفت از من زیبا تر به محبت گفتم اخر تو کیستی؟ گفت فقط در نگاه ها ***
M / Z |+|
نوشته شده توسط M.Z.N.M.f در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385 و ساعت 1:11 می رسد روزی که بی من روزها را سر کنی می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی می رسد روزی که تنها درکنار عکس من شعر های کهنه ام را مو به مو از بر کنی
M |+|
نوشته شده توسط M.Z.N.M.f در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385 و ساعت 0:43 نشستم در قراغت گریه کردم زداغت بی نهایت گریه کردم کاش تمام روز در فکر تو بودم تمام شب برایت گریه کردم میان کو چه ها دردو غربت چو دیدم ردّپایت گریه کردم نبار ای اسمان!دیگر تو امروز که من دیشب به جایت گریه کردم
M |+|
نوشته شده توسط M.Z.N.M.f در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385 و ساعت 0:37 سحر گاه کنار گل نشسته بودم نا گهان کبو تری را دیدم که به سوی من می اید به او گفتم ای کبوتر زیبا به کدامین دیار می روی؟گفت به شهر عاشقان انجا که همه در حسرت یا رند به او گفتم: ای کبو تر زیبا اگر یار مرا نیز دیدی به او بگو : دریچه قلبم هنوز به سوی او باز است (زهرا) |+|
نوشته شده توسط M.Z.N.M.f در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384 و ساعت 15:19
قلبی که در میان عشقها وروشنیها زندگی کرده برای همیشه به خواب می رود خوابی ابدی ووقتی دنیای طلائیش را واژگونشده می یابد فریاد می زند ای کاش بمیرم با عشقهای مرده وبا ارزو های بیهوده دیگر در انتظار چه امیدی نشسته ای پس برای همیشه از تو واز وجودی که زمانی روشنی بخش جسم و جانم بود می خواهم خدا حافظی کنم خدا حافظ کنم تا دنیای طلائین تو را محو ونا بودننمایم خیلی سخت است وقتی می بینم همه چیز مرده و پایان یا فته مجبورم برای زندگی کردن از توخدا حافظی کنم اری:خدا حافظی برای همیشه شاید وجودم را در گریه های خو نینم مدفون نمایم تو ای اشنای دیروز وای نا اشنای امروز دل من روزی مثل شبحی پاک برگل برگهای ارزویم چکیدی زمانی همچون گلی زینت بخش کنارم بودی ومن سر مست از عطر تو سر از پا نمی شناختم تو ای گل زیبای زند گی من زمانی سعادت بزرگ من بودی خدا حافظ جسم دل سنگ که به خاطر خودت زندگی دیگران را بر باد خواهی داد ای قطره اشک بریز تا کلمه خدا حافظی را بشنوی (نفیسه)
|+|
نوشته شده توسط M.Z.N.M.f در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384 و ساعت 14:56 شاعری در چشم من می خواند شعر اسمانی در کنارم قلبی شعلع می زد همچو اوای نسیم پر شکسته نغمهء من عطر غم می ریخت بر دلهای خسته در شرار اتش درد نهانی پشت رویم چهرهء تلخ جوانی سینه ام متروکهء اندوه ودرد بد گمانی
|+|
نوشته شده توسط M.Z.N.M.f در سه شنبه شانزدهم اسفند 1384 و ساعت 16:19 |
|