
|
|+|
نوشته شده توسط M.Z.N.M.f در جمعه بیست و ششم اسفند 1384 و ساعت 16:28 سحر گاه کنار گل نشسته بودم نا گهان کبو تری را دیدم که به سوی من می اید به او گفتم ای کبوتر زیبا به کدامین دیار می روی؟گفت به شهر عاشقان انجا که همه در حسرت یا رند به او گفتم: ای کبو تر زیبا اگر یار مرا نیز دیدی به او بگو : دریچه قلبم هنوز به سوی او باز است (زهرا) |+|
نوشته شده توسط M.Z.N.M.f در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384 و ساعت 15:19
قلبی که در میان عشقها وروشنیها زندگی کرده برای همیشه به خواب می رود خوابی ابدی ووقتی دنیای طلائیش را واژگونشده می یابد فریاد می زند ای کاش بمیرم با عشقهای مرده وبا ارزو های بیهوده دیگر در انتظار چه امیدی نشسته ای پس برای همیشه از تو واز وجودی که زمانی روشنی بخش جسم و جانم بود می خواهم خدا حافظی کنم خدا حافظ کنم تا دنیای طلائین تو را محو ونا بودننمایم خیلی سخت است وقتی می بینم همه چیز مرده و پایان یا فته مجبورم برای زندگی کردن از توخدا حافظی کنم اری:خدا حافظی برای همیشه شاید وجودم را در گریه های خو نینم مدفون نمایم تو ای اشنای دیروز وای نا اشنای امروز دل من روزی مثل شبحی پاک برگل برگهای ارزویم چکیدی زمانی همچون گلی زینت بخش کنارم بودی ومن سر مست از عطر تو سر از پا نمی شناختم تو ای گل زیبای زند گی من زمانی سعادت بزرگ من بودی خدا حافظ جسم دل سنگ که به خاطر خودت زندگی دیگران را بر باد خواهی داد ای قطره اشک بریز تا کلمه خدا حافظی را بشنوی (نفیسه)
|+|
نوشته شده توسط M.Z.N.M.f در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384 و ساعت 14:56 شاعری در چشم من می خواند شعر اسمانی در کنارم قلبی شعلع می زد همچو اوای نسیم پر شکسته نغمهء من عطر غم می ریخت بر دلهای خسته در شرار اتش درد نهانی پشت رویم چهرهء تلخ جوانی سینه ام متروکهء اندوه ودرد بد گمانی
|+|
نوشته شده توسط M.Z.N.M.f در سه شنبه شانزدهم اسفند 1384 و ساعت 16:19 پائیز را دوست دارم چون فصل غم است غم را دوست دارم چون اشک دل است اشک دل را دوست دارم چون از برای توست ودر اخر تور ا دوست دارم اما نمی دانم چرا؟ |+|
نوشته شده توسط M.Z.N.M.f در پنجشنبه یازدهم اسفند 1384 و ساعت 14:26
*** دراین دنیا کسی محرم اسرار کسی نیست ما تجربه کردیم کسی یاد کسی نیست *** برگل به اشتیاق تو شبنم گذاشته اند در کوچه های عاشقی دل غم گذاشته اند نام مرا به عشق تو گذاشته اند *** کاش یا رب اشنا ئیها نبود یا به دنبالش جدایی ها نبود یا که او نمی شد اشنا یا مرا از او نمی کرد جدا *** زندگی دو نیمه دارد نیمه اول:در انتظار نیمه دوم نیمه دوم:در حسرت نیمه اول *** اگر دورم زدیارت دلیل بی وفایی نیست وفا ان است که نامت همیشه بر زبان باشد می رسد روزی که فریاد وفا را سر کنی می رسد روزی که اخساس مرا باور کنی می رسد روزی که نادم باشی زرفتار خود ان زمان احساس امروز مرا باور کنی *** عاقبت یک شب تو را در کوچه پیدا کنم راز چشمان تو را با پونه امضا می کنم در سکوت ابی الماس چشمانت شبی تا سپیده ان دو چشمت را تما شا می کنم *** دلم تنهاست دوست داشتن یادی بیش نیست عشق و عاشقی دروغی بیش نیست دوستی با هر که کردم قلبم شکست تکیه بر دیوار کردم خاک بر قلبم نشست *** صدای نوازش عشق به گوش می رسد کاش در دهکدهءعشق فراوانی بود توی بازار عشق صداقت کمی ارزانی بود عشق بغضی بود که شکست سخت بود ولی چه اسان شکست *** ادمی ادم شود از شور عشق دیده ها بینا شود از نور عشق عشق باشد چون سر اغاز وجود بی وجود عشق ماندن را چه سود عشقی که نه عشق جاودانه است با زیچه شهوت جوانی است
|+|
نوشته شده توسط M.Z.N.M.f در چهارشنبه دهم اسفند 1384 و ساعت 15:16 می خوام اسمونی باشم می گی اما نمی شه پر کشیدن واسه ما. حتی تو رویا هم نمی شه می خوام هر طوری شده.شکل تو باشم یکمی شکل تووشکلی که لنگش تو دنیا پیدا نمی شه اون قد پاک وزلالی ومهربونی که دلت توی دریا به این بزرگی هم جا نمی شه مهربونی ولی دستای منو نمی گیری می دونم اخر قصه من وتو ما نمی شه گم شدم می خوام برات نامه برم اماتوش گفتند نامه رسونی دیگه پیدا نمی شه واسه ما عقربه هافرصت موندن نداره هر دقیقه که می میره دیگه احساس نمی شه عمریه پشت قفس منتظرم اخر بگو قفل این جعبه جادوئی چرا وا نمی شه
|+|
نوشته شده توسط M.Z.N.M.f در چهارشنبه دهم اسفند 1384 و ساعت 14:9 به نازم قلب پاکت مادر من بگردم دور خاکت مادر من سیاه شد روزگارمن سیاه شد خدا یا مادر از من جدا شد فلک با من چرا این ناروا کرد که یکدم مادر از من جدا شد |+|
نوشته شده توسط M.Z.N.M.f در چهارشنبه دهم اسفند 1384 و ساعت 0:6 کاش می شد قلبها اینه بود کینه ها. غم ها به دست باد بود کاش می شددل فراموشی نداشت غم غم باران با هم اغوشی نداشت کاش می شد کاش های زندگی گم شوند پشت نقاب زندگی کاش می شد کاش ها مهمان شوند در میان غصّه ها پنهان شوند کاش می شد اسمان غمگین نبود ردّپای مرگوکین رنگین نبود کاش می شد روی خط زندگی با تو باشم تا نهایت سادگی
|+|
نوشته شده توسط M.Z.N.M.f در سه شنبه نهم اسفند 1384 و ساعت 23:31
گفتی که به احترام عشق بارون باش بارون شدم به روی گل باریدم گفتی که ببوس روی نیلوفررا از عشق تو گونه های او بوسیدم گفتی که ستاره شو دلی روشن کن من همچون گل ستاره ها تابیدم گفتی که برای باغ دل پیچک باش بر یاسمین نگاه تو پیچیدم گفتی که برای لحظه ای بارون باش دریا شدمو تو را تو ساحل دیدم
|+|
نوشته شده توسط M.Z.N.M.f در سه شنبه نهم اسفند 1384 و ساعت 14:11
من ان قایق گمگشته عشق خویشم که نمی دانم به کدامین سو بنگرم تا به ساحل امید برسم کاش ستارهءکهکشانی در دریا مرا به سوی خویش می خواند تا با کمک او به این غم بی پایانی سوق نهم کاش فانوسی از دور نمایان بود تا با تلٌا لو نور ان می توانستم این قایق سر گردان راراهی ان سو کنم کاش ان روزی که به ساحل می رسم کسی پیدا شود ریسمان قایق سر گردان رابه سوی دار چوبی می بست و دست بر دست من می نهاد تا با ارامش تا ابد در کنار هم زند گی کنیم کاش برای ای کاش هایم نقطه پایانی وجود نداشت ای امید بی کسی هایم
|+|
نوشته شده توسط M.Z.N.M.f در سه شنبه نهم اسفند 1384 و ساعت 14:0
کاش اگر گاه به هم محبت می کردیم مختصر بود ولی ساده وپنهانی بود وقتی که خداوند داشت قصه زندگی را می نوشت با قلم طلایی ومرکب می نوشت هنگامی که نوبت به من رسید قلم شکست واز مرغ غم پری گرفت و قصه تلخ جدایی را بر پیشانیم نوشت |+|
نوشته شده توسط M.Z.N.M.f در دوشنبه هشتم اسفند 1384 و ساعت 23:14
روزگاری که گذشت خاطراتس گم شد با وجود فردا بی گمان ترفندی در پس پس فرداست روزی در پی است که من و چشمانم با نگاه خشکی دوستی را در فراسوی از ان می جو ئیم ما دو تا حیرانیم وشریک عهدی که از ان نیم نگاهی به دلم افتاده است |+|
نوشته شده توسط M.Z.N.M.f در دوشنبه هشتم اسفند 1384 و ساعت 15:33 فرصتی برای خنده ام فرصتی برای گریه نیست نگاه نارسای من اسیر یک تولد است تولد ستاره ای یا بلوغ بی صدای خنده ای تصورم همیشه با نگاه توست وتو همیشه با صدای باد می روی تبسٌم نقطهء بروز یک نبرد گریه است سکوت سکوت شعر من است و غریب بودنم همنشین سادگی بگو کجا به نا کجای حرف می شود رسید چگونه می شود با عروج قلبها پرید ببین که خسته ام بی امیدو رسته ام
|+|
نوشته شده توسط M.Z.N.M.f در دوشنبه هشتم اسفند 1384 و ساعت 15:28 کودکیهای مرا برگردان وسوی این دیوار دریچه واکن مرا غروب دلیست که از ان امیدی نیست امید خندیدن یا شکفتن لبخند مرا امیدی نیست امید خوابیدن یا تنفس شادی مرا شبی بطعی مرا غمی دشوار سپیده را بسته و سایه ای سنگین مرا تهی کرده شفق مرا برگیر از این تهی گاه به تو که هستی هست به اسمان گردان خدا رهایم کن از این سکوت تلخ از این شب بیمار از این جداییها مرا شکفتن نیست مرا رسیدن نیست وراز خندیدن شکسته در جسمم مرا که گریانم مرا که غم گینم به خوشترین روزم به سوی دیروزم به سایه ها گردان مرا رها گردان مرا رها گردان
|+|
نوشته شده توسط M.Z.N.M.f در دوشنبه هشتم اسفند 1384 و ساعت 15:9 |
|