گر همین است و همین بود جهان کاش نبود
هیکلی ساختن از خاک وخرابش کردن
دیر یا زود ندانیم از این کار چه سود
کیستم؟چیستم؟اینجا به چه کار امده ام
از وجودم چه ثمر بود که کشتم موجود
بکجا می روم اکنون زکه باید پرسید
هیچ کس پاسخ این نکته به عالم نشود
M
|
از عدم امدم ودیده گشودم بوجود
گر همین است و همین بود جهان کاش نبود هیکلی ساختن از خاک وخرابش کردن دیر یا زود ندانیم از این کار چه سود کیستم؟چیستم؟اینجا به چه کار امده ام از وجودم چه ثمر بود که کشتم موجود بکجا می روم اکنون زکه باید پرسید هیچ کس پاسخ این نکته به عالم نشود
M |+|
نوشته شده توسط M.Z.N.M.f در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385 و ساعت 2:15 دراین غربت دراین تنهایی وخلوت درون این غبار بی وفائی ها واز پشت حجاب دوستت دارم به یادت اشک می ریزم واز خواب گران خویش بر می خیزم تو را می جویم ای نام اور جانم که شاید در کنارت مرهمی یابم به یادت زندگی را دوست دارم وتنها عشق بودن را واز هم دل بریدن را ودر غربت غریبی بر گزیدن را ولیکن خوب می دانم دراین پهنای دشت بی وفائی ها پس از این حایل سخت جدائی ها تو را دارم به یادت دوست می دارم تمام زندگی را انچه خوبان همه دارند تو یک جا داری می کنم هر شب دعائی کز دلم بیرون رود مهرت ولی اهسته می گویم خدا یا بی اثر باشد
M |+|
نوشته شده توسط M.Z.N.M.f در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385 و ساعت 0:36 در کنار ساحل بی کران نشسته بودم که نا گهان بادی وزید وگفت: بنویس گفتم چه بنویسم؟گفت بنویس دوستت دارم گفتم:قلم ندارم گفت:با استخونهایت گفتم:جوهر ندارم گفت:با خون رگهایت گفتم:ورق ندارم گفت:با صفحه فلبت واینک با خون رگهایم استخونهایم صفحه قلبم می نویسم دوستت دارم (زهرا)
|+|
نوشته شده توسط M.Z.N.M.f در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385 و ساعت 13:41 از همه دل بریده ام نشسته ام به پای تو غریب این جهان بُود هر که شد اشنای تو امیر مهربان تو ئی اسیر نا توان منم بکن هر انچه می کنی .راحت من رضای تو *** تنها توی. تنها توی تنها توی.در خلوت تنهائیم تنها تو می خوای مرا با این همه رسوائیم *** برشیشهء پنجره ای نوشتم مقصد خویش را وشیشه با انکه احساس نداشت برایم گریست *** گفتمش نقاشی را نقشی بکش از زندگی با قلم حبابی بر لب دریا کشید *** خدا یا انکه در تنهاترین تنهائیم تنهایم گذاشت در تنها ترین تنهائیش تنهای تنهایش نزار *** به اوگفتم مرا دوست داری؟ گفت:بله گفتم مثلا چقدر؟ گفت:به اندازه ستاره های اسمون به اسما نگاه کردم و دیدم اسمان ابریست *** نمی دانم چرا می گویند:شیشه ها احساسی ندارند اما وقتی در زمستان روی پنجره های غبار گرفته اتا قم نو شتم ((دوستت دارم)) ارام گریست *** به گل گفتم محبت چیست؟گفت از من خوشبو تر به اتش گفتم محبت چیست؟گفت از من سو زانتر به عشق گفتم محبت چیست؟گفت از من زیبا تر به محبت گفتم اخر تو کیستی؟ گفت فقط در نگاه ها ***
M / Z |+|
نوشته شده توسط M.Z.N.M.f در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385 و ساعت 1:11 می رسد روزی که بی من روزها را سر کنی می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی می رسد روزی که تنها درکنار عکس من شعر های کهنه ام را مو به مو از بر کنی
M |+|
نوشته شده توسط M.Z.N.M.f در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385 و ساعت 0:43 نشستم در قراغت گریه کردم زداغت بی نهایت گریه کردم کاش تمام روز در فکر تو بودم تمام شب برایت گریه کردم میان کو چه ها دردو غربت چو دیدم ردّپایت گریه کردم نبار ای اسمان!دیگر تو امروز که من دیشب به جایت گریه کردم
M |+|
نوشته شده توسط M.Z.N.M.f در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385 و ساعت 0:37 |
|