قلبی که در میان عشقها وروشنیها زندگی کرده برای همیشه به خواب می رود
خوابی ابدی ووقتی دنیای طلائیش را واژگونشده می یابد
فریاد می زند
ای کاش بمیرم با عشقهای مرده وبا ارزو های بیهوده
دیگر در انتظار چه امیدی نشسته ای
پس برای همیشه از تو واز وجودی که زمانی
روشنی بخش جسم و جانم بود می خواهم خدا حافظی کنم
خدا حافظ کنم تا دنیای طلائین تو را
محو ونا بودننمایم خیلی سخت است
وقتی می بینم همه چیز مرده و پایان یا فته
مجبورم برای زندگی کردن از توخدا حافظی کنم
اری:خدا حافظی برای همیشه شاید وجودم را
در گریه های خو نینم مدفون نمایم
تو ای اشنای دیروز وای نا اشنای امروز دل من روزی مثل شبحی
پاک برگل برگهای ارزویم چکیدی
زمانی همچون گلی زینت بخش کنارم بودی
ومن سر مست از عطر تو سر از پا نمی شناختم
تو ای گل زیبای زند گی من زمانی سعادت بزرگ من بودی
خدا حافظ جسم دل سنگ که به خاطر خودت
زندگی دیگران را بر باد خواهی داد
ای قطره اشک بریز تا کلمه خدا حافظی را بشنوی
(نفیسه)


