در کنار ساحل بی کران نشسته بودم که نا گهان بادی وزید وگفت:
بنویس گفتم چه بنویسم؟گفت بنویس دوستت دارم
گفتم:قلم ندارم گفت:با استخونهایت
گفتم:جوهر ندارم گفت:با خون رگهایت
گفتم:ورق ندارم گفت:با صفحه فلبت
واینک با خون رگهایم استخونهایم صفحه قلبم می نویسم
دوستت دارم
(زهرا)

|+|
نوشته شده توسط M.Z.N.M.f در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385 و ساعت 13:41

