دراین غربت دراین تنهایی وخلوت
درون این غبار بی وفائی ها
واز پشت حجاب دوستت دارم
به یادت اشک می ریزم واز خواب گران خویش بر می خیزم
تو را می جویم ای نام اور جانم که شاید در کنارت مرهمی یابم
به یادت زندگی را دوست دارم
وتنها عشق بودن را واز هم دل بریدن را ودر غربت غریبی بر گزیدن را
ولیکن خوب می دانم دراین پهنای دشت بی وفائی ها
پس از این حایل سخت جدائی ها تو را دارم
به یادت دوست می دارم تمام زندگی را انچه خوبان همه دارند تو یک جا داری
می کنم هر شب دعائی کز دلم بیرون رود مهرت
ولی اهسته می گویم خدا یا بی اثر باشد
M
|+|
نوشته شده توسط M.Z.N.M.f در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385 و ساعت 0:36

