می خواهم برخیزم وبر دلتنگی خویش پنجره ای باز کنم
و روشنایی افتاب را بر افق نا پدید خا طراتم وصل کنم
ایا دوباره شا پرکهای سر خوش پراز تکرار پرواز می شوند
ایا درختان مرا در حلول سا یه های رسیده خویش به سر سبزی پاک عشق می برند
تا ان وقت من لبریز از خودم بشوم وفقط به او بیندیشم
وفارغ از هیا هوی زندگی در وسعت نگاهش گم بشوم
می خواهم انقدر در پناه نا امیدی پیش روم
ان قدر به تکیده های اندوه بریزم وان قدر به غم تکیه کنم
تا بلکه لحظه ای بر مهربانی دستانش حیران بمانم
و سر بر شانه اش بنهم و در غم بی کسی خویش زار بگریم
M
|+|
نوشته شده توسط M.Z.N.M.f در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385 و ساعت 15:13

